تبليغاتX
نوجووني=محسن افشانی
نوجووني=محسن افشانی
نمی رسه به تو حتی صدای من تو خوشبختی همین بسه برای من...تو خوشبختی همین بسه برای من...
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 30 مهر1388 توسط ايليكا |
سلام

اینا یه سری عکسه جمع آوری کردم:

وای چقده اینو دوست دارم

اینم از محسن:

اینم که میدونید مال نیشابوره...

 

بچه ها من شاید چند روزی نباشم چون امتحانام شروع شده

ولی وقتی میام میخوام ترکونده باشید و نظرام از ۱۰ تا بیشتر باشه...

باز یه سری عکس خومشل:

 

 

خب دیگه کم کم رفتی شدیم

بدون نظر نری بیرونااااااا

کلاغه برام خبر میرسونه!!!

بااااااای

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 مهر1388 توسط ايليكا |

سسسسسسسلام؟؟

خوبین؟؟

    

این عکسو از http://abitar-darya.blogfa.com(سحر گلم)

گرفتم....

 

 

 

دوستون دارم

بای

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 مهر1388 توسط ايليكا |

 

با نام و یاد  خدا

 

تله فیلم "کبوتر جلد چنگوله" که گویا چندی پیش به کاکوئا تغییر نام یافته بود ؛ به کارگردانی اسماعیل فلاحپور و تهیه کنندگی علیرضا رئیسیان پس فردا جمعه 3/7/88 ساعت 16:00از شبکه یک سیما پخش خواهد شد.

این فیلم محصول گروه حماسه و دفاع شبکه یک است و به مناسبت هفته دفاع مقدس ساخته شده و تصویر براداری این تله در شهرک دفاع مقدس به پایان رسیده.

فیلمنامه نوشته مسعود صباح است و داستان در دو مقطع حال و سال های دفاع مقدس روایت می شود و درباره دختری است که پدرش شهید شده و در زندگی خانوادگی و اجتماعی با مشکلاتی رو به رو می شود.

 

بازیگران این فیلم 90 دقیقه ای عبارتند از: محسن افشانی، گلاره عباسی، اصغر همت و قاسم زارع.

 

عوامل دست اندرکار:

تدوین: سهراب خسروی، تصویر بردار: حمید احمدی، صدابردار: حسین بشاش، چهره پرداز: بابک شجاعی، طراح صحنه و لباس: احمد شعیری.

نویسنده: مسعود صباح، کارگردان: اسماعیل فلاحپور.

 

« کپی برداری با ذکر منبع ممنوووووع »

اونطوری که دیدم فکر کنم محسن نقش یه سرباز رو داره....

 

 

بای.

(نظرا تون رو تو ژست قبلی بزارید لطفا!!!)

نوشته شده در تاريخ شنبه 28 شهریور1388 توسط ايليكا |

بنام خدای برگ های طلایی و آسمان نقره ای پاییز...

 

با سلام خدمت دوستان عزیز...

میگم امسال یه خورده پاییز زودتر نرسید؟؟؟

آخه اینگار زود تابستون به سر رسید...غربت آسمونو نگاه کن...داره یادی از هفته قبل میکنه و بغز گلوشو فشار میده...یاد موقعی که طلایی خورشید اونو با سه چهارم کره خاکی ما آدمای بی انصافو آبی آبی کرد...

 

واژه ای که میون آدما خیلی زیاد کاربرد داره...مثلا وقتی که میخوان بزرگ بودن چیزی رو بیان کنن از آبی بی کران آسمون یاد می کنن...

 

نمی دونم چرا همه پاییزو دلگیر میدونن؟؟؟واسه اشک آسمونشه یا سقوط برگاش که به ما میگه : خودتو اینقدر بالا نگیر!!!فقط کافی خدا فوتت کنه مثل این برگا بلکه راحت تر سقوط میکنی! حتی اگه روی بلند ترین درخت دنیا باشی....

 

نمی دونم اینو گفته بودم یانه ؛ من با اینکه بهار به دنیا اومدم ولی عاشق پاییزم...دلیلش هم رنگ نارنجی و طلایی برگاست و نقره ای آسمون! دقیقا رنگایی که عاشقشونم!!!

 

خب دیگه زیاد از پاییز گفتم! قراره از چیزای دیگه هم بگم...چیزی هم که به پاییز مربوط میشه اینه که فصلای سرد رو بعنوان فصل مدارس ازش یاد می کنن...

 

دلت واسه مدرسه تنگ شده، نه؟!؟!؟

من که میدونم اون دل کوچولوت داره پر پر میزنه واسه پچ پچای کلاس، سر کار گذاشتن معلما، دفتر و کتاب باز کردنای یواشکی موقع امتحان، و به قول پانیذ که زد تو خال!!! مشق نوشتن توی زنگ تفریح و کتاب دست گرفتن!!!

ﺭﺍستی ﻣﻦ ﺍﻣﺮﻭز کتابامو خریدماااااااا

مجله خانواده که با محسن و خونوادش مصاحبه کرده بودو هم گیر آوردم....

(اینم از مدرسه)

 

دیگه....

آهان!

یکم از عییییییییید بگیم...

من پیشاپیش عید سعید فطر رو به شما دوستای نوجوونم تبریک میگم...

میدونم دل تو دلتون نیست و منتظر جشنای تلویزیونید تا شاید ﻣﺤﺴﻨﻮ بیارن!!!

 

خب دیگه گفتم یه آپی کرده باشم شاید تا آخر هفته نتونم بیام!!!

 

راستی اینم آدرس وبلاگی که گفته بودم درست کردم:

www.lovely-announcer.blogfa.com

من نمی دونم چرا دلم نمیخواد از اینجا خدا حافظی کنم!؟؟

البته اگه کاملا اونجا آماده شد اینجارو از بین می برم!!!

 

منتظر نظرات قشنگتون هستم گلای من

 

از همه عزیزان هم ممنونم که اومدن...

 

عیدتون مبارک باشه، لباتون خندون و توی مدرسه ها ایشالا موفق باشید....

و خدا نگهدار....

 

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 شهریور1388 توسط ايليكا |

بنام یگانه هستی بخش عالم

 

سلام دوستان...

 

پنجشنبه هفته قبل سایت سیمای ایرانی برای اثبات اینکه محسن توی تصادف شنبه اتفاق زیادی براش نیوفتاده وهمه نوشته های اخیر شایعه بوده و ما مطمئن بشیم که حالش خوبه

فیلمی رو تهیه کرده...

 

توی فیلم هم محسن به طرفداراش گفته همه جا خبر سلامتیشو پخش کنن و همه ی شایعات دوغه و خدا رو شکر سلامته...

 

متن روایت تصویری تصادف محسن افشانی رو اواخر همین آپ میزارم و عکساشم گذاشتم...

اینم عکساش که از تبسم و پارمیدای عزیزم گرفتم:

 

 

سینما روز - امید منوچهری : مراسم تقدیر از عوامل سریال «پرانتز باز»که به صورت مشترک توسط شکوفا فیلم و شبکه ی پنج ساخته شده است ؛ به مناسبت پایان فیلم برداری با حضور عوامل سریال و برخی دیگر از هنرمندان سه شنبه شب دهم شهریور در سینما صحرا برگزار شد . 

این هم عکسش ....

parantezbaz%20(8).jpg

(تمامی مطالب رو از وب سارا جونم (با کمی  تغییر!) گرفتم.

 


متن روایت تصویری محسن افشانی:

سلام عرض میکنم خدمت شما خسته نباشید، روزتون بخیر باشه ایول که به سایت سیمای ایرانی اومدید.

روز 7 شهریور 88 بود ساعت 2 و 45 دقیقه من از سر لوکیشن میومدم با یکی از دوستام بودیم سوار ماشین بودم از توی اتوبان صدر میومدیم و(نفهمیدم چی بود) توی مدرس ما احساس کردیم یه سی ال اس یه خودروی مرسدس بنز مشکی دنبال ما داره میاد. اومد پمپ بنزین ولنجکو رد کردیم اومد ماشین کنار من از سمت راننده دو تا بوق زد. ماشینو با سرعت صد و ده بیستایی که من داشتم ماشینشو کوبوند به من قصد اینو داشت که من شاخ به شاخ بزنم به اون بلواری که در واقع روبروی نمایشگاه تهران یه کنترلی هم از طرف راست اتوبان چمران به سمت جنوب هست، میخواست منو توی این بلوار وسط در واقع بزنه که شاخ به شاخ من تصادف کنمو (تصاویر ماشین محسن به همراه موسیقی غمگین) حالا من ماشینو کنترل کردم رفتم تو کنترل شهرداری محترم یه سری خاکهایی ریخته بود اونجا چرخ ماشین رفت توی اون خاک دو سه تا ملق خورد خوردیم به میله شانسی که ما اوردیم (فکر کنم میگه ایر بکا) باز شد به موقع ماشین تقریبا رو سمت من بود یعنی راه دررویی از سمت پنجره ی من نبود دوست من که نشسته بود اونور از تو اون پنجره  که  برای سقف طراحی شده بود در واقع خود هیوندا کوپه سقفش کوتاه هست دیگه با فشاری که روش اومده بود ضربه ای که خورده بود شیشه اش انقدر شده بود (با اشاره دستش میگه)؛ از اون راه بنده خدا رفت بیرون منم دیدم راه دررویی ندارم از شیشه ی عقب که باز بود رفتم بیرون یه دو سه ساعت بعد تصادف من خوب بودم همه چی به هوش، عالی، اصلنم هیجام درد نمیکرد خیلی عالی بودم. همون ایستگاه اتوبوسی که جلوش در واقع ماشین من چپ شده بود یه سری خسته بودم من گفتم من خوابم میاد فقط دیگه خوابیدمو سر از بیمارستان میلاد دراوردم یه یه روز و خورده یی من بیهوش بودم بعد دیگه هیچی اومدیمو الانم چهار روز از اون قضیه میگذره من خوبم الحمد لله کوفتگی پام رفع  شده، زخم کمرم خوب شده، انگشتم در واقع خوب شده هیچ اتفاقی نیوفتاده. بیشترین شکری که می کنم بخاطر اینه که سالمم من سلامتم حالا ماشین که دوباره بر میگرده مشکلی نیست الحمد لله بیمه هم بود فقط خواستم با شما رو در رو صحبت کنم انشالا اگه این فیلمو دانلود کردین ببینید من خدارو شکر سالمم این خبرم منتشر کنید که الحمد لله سلامتیم بر گشته نگرانم نباشین شایعه یی که میگن کمرش خورد شده کمائه، نمی دونم به سرش ضربه خورده اینا اتفاق در واقع حاشیه ایه که پخش کردن توی اینترنت؛ من سلامتم، طرفدارای من همتونو دوست دارم. همچنان اگه اطلاعاتی میخواید کسب کنید بیاید به سایت سیمای ایرانی اینجا یک سایت معتبره خودمم هستم به همراه دوستان هیچ حاشیه یی هم اینجا درج نمی کنه. همه چی عالیه، موفق  باشید، یا علی

خدا حافظ...

من بگم که وب جدیدمو راه اندازی کردم ولی هنوز کامل آماده بازدید نیست شما از الان میتونید بگید که دوست داشتید لینکتون کنم...

توی مطالب وب جدیدم هم حتما برای سمانه عزیز یه تولد حسابی میگیرم.

شب های قدر رو هم تسلیت میگم ....

« حتما شنیدید که میگن توی شبای قدره که فرشته ها هر چیزی که برامون خدا نوشته رو پیش امام زمان (عج) میبرن...

خدایا شب قدر پارسال نه، پریسالو یادته؟ موقعی که توی پروندمون نوشتی که قراره توی این سال تقدیرمون طوری ورق بخوره که با یکی آشنا بشیم که حلقه دوستیمونو بوجود آورد و کاری کرد دنیا رو با تموم بدیاش زیبا تر ببینیم و زیباییای اطرافمونو یه جور دیگه لمس کنیم...

اون بهانه ای بود ساده اما بزرگ برای بزرگتر شدن وسعت دیدمون به همه چیز...

توی مهر 86 نوشتی که :آبان، آذر، دی، بهمن و اسفند با وجود سرماشون برای عده یی گرم گرم باشه و فروردین، اردیبهشت، خرداد،تیر، مرداد و شهریور با وجود گرماش همه ی ثانیه هاش بهاری بهاری باشه ؛ فقط و فقط برای عده ای که به اونا لقب مسافرای فصل بی قراری ها داده بودن...

 

نمی دونیم... شب قدر گذشته کمی ازت غافل بودیم اما چیزای بدی هم ننوشتی!

نوشتی که قراره اتفاقی برامون بیوفته که با وجود همون فرشته دو بار به یاد ضامن آهو بیوفتیم...

همین چند روز پیش بود که به یاد دعاهایی که شب قدر پارسال براش کردیم اونو حفظ کردی...

خدا یا امسال دومین باره که تو این شبا به یادشیم ؛ پس با دلامون که نمی دونیم صافه یا آلوده اومدیم تا دوباره ازت بخوایم توی سال آینده به آرزوای رنگارنگمون برسیم، نه چرا اینهمه خودخواهی اول ازت میخوایم که همون فرشته به آرزوای طلایی و نقره ایش برسه و برای همه ما افتخار آفرین باشه و سایه ی لطفت همیشه یارش باشه...آرزوای ماهم آخرش بهش ختم میشه...»

امیدوارم از رنگین کمون آرزواتون برید بالا و از هر رنگش نهایت لذتو ببرید...

من برای تک تک کسایی که میشناسم دعا میکنم شما هم منو فراموش نکنید...

خدا نگهدار..

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 8 شهریور1388 توسط ايليكا |

خبری تاسف بار....

 

بامداد دیروز ساعت 3:5 صبح 7 شهریور 88 محسن افشانی با خودروی هیوندای کوپه در اتوبان چمران چپ کرد که خودروی او پس از ملق های شدید و 300 متر کشیده شدن روی زمین با برخورد به جدول کناره چمران به صورت واژگون متوقف شد.

 

محسن افشانی پس از عکس برداری از نقاط مختلف بدن فقط از ناحیه انگشت وکمر و پا آسیب دیده.

 

حالش تقریبا وخیم است، طی اس ام اس هایی که همکاران او در این رابطه سایر افراد را مطلع ساختندبه شرح ذیل می باشد:

 

سوء قصد به جان محسن افشانی:

 

خودروی 43 میلیونی محسن افشانی چپ شد برای سلامتی او دعا کنید و این خبر را منتشر کنید...

 

محسن افشانی حادثه را تعقیب یک دستگاه مرسدس بنز سی ال اس مشکی اعلام کرد که اذعان داشت:

 

از اتوبان صدر تا پمپ بنزین ولنجک او را تعقیب میکرده و بعد از پمپ بنزین ولنجک کنار اتومبیل او آمده و با هوشیار کردن محسن با ضربه ای به صورت کاملا از پیش تعیین شده به گلگیر سمت راننده کوبیده و محسن با برخورد به تپه خاکی که کنار اتوبان(دقیقا روبروی نمایشگاه) بدون هیچ علامت بازدارنده ای ریخته شده بود پس از اصابت خودرو واژگون شده و ادامه داستان...

 

 

طی نتیجه گیری از اتفاقات گذشته که محسن افشانی دو پرونده ی سنگین مربوط به طلبی که از تهیه کننده خود به مبلغ 10 میلیون تومان (تهیه کننده ماهی کوچولوها دعا می خوانند) از محمد کمالی پور و همچنین مبلغ 11 میلون و 600 تومان از مدیر برنامه اش مسعود قبادی طلب دارد و هم چنان شکایت او در محاکم قضایی جاریست بیم آن میرود که سوء قصد از پیش تعیین شده باشد.

 

محسن افشانی با مراجعه به پلیس ردگیر راننده خودروی سی ال اس را پی گرفته تا ان شاء الله عامل این سوء قصد مشخص گردد.

 

خدارو  شکر که محسن دیروز عصر حالش بهتر شده و تونسته بره سر فیلم برداری...

آسیبش شکستگی نبوده و ضربه دیدگی بوده...

 

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

نهایت بی انصافیه که به اصطلاح طرفدارش باشی وبراش تو این وضع ننویسی، گریه نکنی، آرزو و دعا نکنی...

 

حالا دلیل گوشزد مدام بزرگتر هارو که میگن دنیا کثیفه رو درک می کنیم...

 

که پستهای روزگار به دلیل بی دلیلی قصد سوء قصد به نبض خاطراتمونو داشتند...

 

بی انصافیه شبهارو تا سحر به پاش نریزیم وبراش دعا نکنیم... ( مگه کار دیگه یی هم از دستمون برمیاد؟)...

 

بی انصافیه فقط موقعی که هوامونو داره وبلاگمونو پر متن وعکس بکنیم و زمانی که روی تخت بیمارستانه غرورمونو نشکنیم و دستامونو رو به آسمون نبریم...

 

شاید خیلیا بگن هواداراش زیادی دارن شلوغش میکنن اما من جوابشونو میدم:

 

آیا بهونه ی خنده ها وشادی های از ته دل و گریه های از سر شوق و انتظارمون اونقدری نمی ارزه که دستامونو درد بیاریم، اشکامونو نثار خوبیاش کنیم، قلبمونو وقف تپش برای نگرانی سلامتیش بکنیم.... ؟

 

بیا حتی اگه خیلی وقته توی کنج خلوتت با خدا قهر کردی، بخاطر همونی که میگفت خدارو فراموش نکنیم هم که شده هوای خدارو داشته باشیم تا اونم هوای چیزایی که دوسشون داریم و حاضریم جونمونو فداشون بکنیمو داشته باشه ؛ مثل محسن...

 

بهونه ای که سه ساله حتی اگه تمام بدی های دنیا بهت ضربه های شکننده زدن و به مرز نا امیدی و شکست مطلق رسیدی فقط کافی بود یاد شادی دلش بیوفتی و به خنده امید بخشش زل بزنی...حتی برای چند دقیقه هم که شده زمین و زمان و همه بدیهارو فراموش میکردی...

 

خورشید صبر کن! طلوع نکن!...آخه میگن فرشته ها فقط توی سرخابی سحر دعاهارو به آسمون هفتم میرسونن حتی اگه بدترین بنده ها باشیم... شاید اگه طلوع کنی دعاها به سقف هم نرسه و برگرده بخوره تو سرمون...

 

 

پانیذ توی عید حرف قشنگی زد و گفت که خدا جواب اینهمه دعای یه جورو میده...

 

بیایم برای سلامتیش ثانیه های زندگیمونو  نذرش کنیم و هستیمونو وقفش که همیشه سالم و سلامت باشه و موقعی که چشمای ما تا ابد قراره بسته بشن چشمای پر فروغش باز باشه و ذرات نفس گرمش هوا رو توی سردترین و خشک ترین دقایق و ثانیه ها همه جارو بهاری و لطیف بکنه...

 

« وسعت مردمک چشمای ما توی شب سیاه زندگی فقط یه اندازه ی کوچولو بود که اونو نور و روشنایی وبرق رنگارنگ یه ستاره پر کرده بود...اجرامی خبیث قصد از میان برداشتن وکم نور کردن اون ستاره درخشانو داشتن...

فکرشو بکن اگهاون بالایی نگهش نمی داشت اونموقع همه دنیای ما می شد غرق سیاهی...

 

نگاه کن اینگاری خدا توی سکوت شب زمزمه دعاهای مارو شنیده و نگهش داشته ...ملق شدن و کشیده شدن به اندازه 300 متر و به صورت واژگون ایستادن چیز کمی نیست!

یادتونه همیشه میگفت من هرچیزی دارم از خدا وپدر ومادرمه...حالا هم همون بالایی رحمش کرد و اسیبش شکستگی نبود...»

 

به خداوندی خدا قسم برای حفظ و سالم بودنش؛ لیاقت ختم صدتا از همون کتابی رو که بهش قسم می خورد مغرور نیسترو داره...

 

جا و مکان جلوه ی من و تو همین جاست؛ بزرگراه پلیدی، خیابان تردید، کوچه ی اطمینان و امید، خونه آرامش دوست داشتن میزبانشم همون خدا...با پلاکی از خون دل به شماره ی 7شهریور ماه ...

شاید اول این آدرس یخورده جا بزنی، کم بیاری، دو دل بشی...اما مقصده که مهمه...

 

شاید خیلیا این نوشته رو بخونن و تونسته باشم قلبشونو بلرزونم یا قطره ای از گونه شون سرازیر شده باشه، شاید بعضیای دیگه درک نداشتن و مسخره کردن، شایدم برای بعضیای دیگه متنی بود بی معنی واصطلاح پوچ، شایدم بعضیا درک کردنو خوب بودن نوشته هارو تایید کردن...

من کاری به کار این چیزا ندارم!

پایه واساسشون که صداقت باشه به گوش آسمونیا میرسه ومهم اینه که خدای خودم شنید و درک کرد...

منم با توان ناچیزم تونستم حتی اگر که فقط برای خودم که شده ثابت کنم طرفدارشم...

 

من به خدای خودم گفتم از این به بعد خدای نکرده کسی بخواد برای سوقصد یا هر کاری که بهش آسیب بزنه انجام بده، قاطع و صریح  بگم نفرین می کنم درجا فلج بشه!!!...

 

 

نزار باور کنم تنهای تنهام

                             نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

می خوام از خوابی که لحظه ش یه ساله

                             برای دیدن روی تو پاشم

اگه تو باشی و دنیا نباشه

                                     میشه با تو همه دنیارو حس کرد

همه دنیا بیاد و تو نباشی

                                     دلم دق می کنه با این همه غم...

                             000000

تموم زندگیمو زیر و رو کن

                                       که بی تو دلخوشی هامم گناهه

خودت باشو و منو دیوونگی هام

                                      فقط با تو دل من رو به راهه

بزا باور کنم اینو که با عشق

                                     حقیقت میشه تو افسانه باشه

میشه افسانه هارو زندگی کرد

                                      اگه حق با من دیوونه باشه

میشه افسانه هارو زندگی کرد

                                      اگه حق با من دیوونه باشه...

 

؟why suddenly you went

our life hope come back

and please giggle again…

 

 

 

 

 

 نوشته شده در دلگیر ترین سحرگاه زندگی، ساعت 6:00 صبح روز یکشنبه 8/6/88

توسط دلی نگران وچشم انتظار

(فقط و فقط برای تلنگر حس کردن زیبایی های اطرافمون "محسن افشانی")

 

 

اون تلنگر زد و مارو بیدار کرد

باور کن....

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 شهریور1388 توسط ايليكا |

سلام گلکای من

خوبین خوشین...

ماه رمضون مبارک...

بی هیج مقدمه یی برم سراغ اسم آپ امروز...

 

درست توی همون روزایی که فکر میکردیم باید از لحظات غروب

پارسال و آخرین سلام و خدا حافظی زندش بگیم ... دوباره خدا

مهربونیشو نمایان کرد...

 

همه چیز درست شد

در عین ناباوری مات و مبهوت شدیم ...

محسن الان دیگه میل داره.. وب داره و مهم تر از همه رﺆیامون

یا چیزی که فکر میکردیم فقط توی خواب اتفاق میفته الان خیلی

راحت اتفاق افتاد...

 

بواسطه ماه خدا، رحمتش برای دلای ما سرازیر شد و اون دوباره ما رو به آرزومون رسوند و مجری شد...

 

هیچ عنوانی بهتر از این پیدا نکردم تا اون آتش فشان وجودم که

داره غلیان میکنه رو بیان کنم..

 

خدا مهربونم بازم شکرت...

 

من تا الان که حدود چند دقیقه به شروع عصر بخیر بچه ها مونده اون برنامه رو ندیدم و باورم نمی شد اجرا داشته باشه..

 

اما دیشب که توی جشن رمضان اومد و با زبون خودش گفت که از پریروز آغاز به کار اجرا کرده طاقتم طاق شد...

 

چون من اون دو روز دقیقا همون ساعت خونه نبودم ..

 

اما الان منتظر شروع دوباره اون سلامای آلبالویی هستم...

 

به امید اینکه هیچ برنامه ای که محسن، بهونه آشناشدنمون توشه از دست هیچ یک از طرفداراش نره...

 

.....................................................................................

 

 

«ببینم مگه این پسر پرسپولیسی نیست واسه رضای خدا یه بار ندیدیم قرمز بپوشه!!!! درست مثل من که عاشق قرمز و نارنجیم ولی الان قالبم شده آبی !

من از هیچ رنگی بدم نمیاد بجز خاکستری بیا بر این دلیل نداره تعصب بیجا خرج منم و همیشه بگم قرمز بهترینه...

اما اینو بدونید دلای آتشین و قرمز همیشه بهترینن!!!

حتما به عصر بخیر بچه ها اس ام اس بدیدا

ماه عسل هم ممکنه محسنو بیارن...»

a3001c61-67cf-418d-a16a-0cced7a5b62f

 

درباره وبلاگ

بنام خدا
سلام
من ایلیکا در حال حاضر 16 سال و دو ماه سن دارمء متولد 20/3/72
این وبلاگ در روزهای آینده مسدود میشه ولی یکی که خیلی بهتره قراره جایگزین کنم
پس ممنون میشم که نظرای خودتونو بزارین و بگید چکار کنم بهتر بشه..
ممنون
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
JavaScript Codes

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

Blog Skin