خبری تاسف بار....
بامداد دیروز ساعت 3:5 صبح 7 شهریور 88 محسن افشانی با خودروی هیوندای کوپه در اتوبان چمران چپ کرد که خودروی او پس از ملق های شدید و 300 متر کشیده شدن روی زمین با برخورد به جدول کناره چمران به صورت واژگون متوقف شد.
محسن افشانی پس از عکس برداری از نقاط مختلف بدن فقط از ناحیه انگشت وکمر و پا آسیب دیده.
حالش تقریبا وخیم است، طی اس ام اس هایی که همکاران او در این رابطه سایر افراد را مطلع ساختندبه شرح ذیل می باشد:
سوء قصد به جان محسن افشانی:
خودروی 43 میلیونی محسن افشانی چپ شد برای سلامتی او دعا کنید و این خبر را منتشر کنید...
محسن افشانی حادثه را تعقیب یک دستگاه مرسدس بنز سی ال اس مشکی اعلام کرد که اذعان داشت:
از اتوبان صدر تا پمپ بنزین ولنجک او را تعقیب میکرده و بعد از پمپ بنزین ولنجک کنار اتومبیل او آمده و با هوشیار کردن محسن با ضربه ای به صورت کاملا از پیش تعیین شده به گلگیر سمت راننده کوبیده و محسن با برخورد به تپه خاکی که کنار اتوبان(دقیقا روبروی نمایشگاه) بدون هیچ علامت بازدارنده ای ریخته شده بود پس از اصابت خودرو واژگون شده و ادامه داستان...
طی نتیجه گیری از اتفاقات گذشته که محسن افشانی دو پرونده ی سنگین مربوط به طلبی که از تهیه کننده خود به مبلغ 10 میلیون تومان (تهیه کننده ماهی کوچولوها دعا می خوانند) از محمد کمالی پور و همچنین مبلغ 11 میلون و 600 تومان از مدیر برنامه اش مسعود قبادی طلب دارد و هم چنان شکایت او در محاکم قضایی جاریست بیم آن میرود که سوء قصد از پیش تعیین شده باشد.
محسن افشانی با مراجعه به پلیس ردگیر راننده خودروی سی ال اس را پی گرفته تا ان شاء الله عامل این سوء قصد مشخص گردد.
خدارو شکر که محسن دیروز عصر حالش بهتر شده و تونسته بره سر فیلم برداری...
آسیبش شکستگی نبوده و ضربه دیدگی بوده...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نهایت بی انصافیه که به اصطلاح طرفدارش باشی وبراش تو این وضع ننویسی، گریه نکنی، آرزو و دعا نکنی...
حالا دلیل گوشزد مدام بزرگتر هارو که میگن دنیا کثیفه رو درک می کنیم...
که پستهای روزگار به دلیل بی دلیلی قصد سوء قصد به نبض خاطراتمونو داشتند...
بی انصافیه شبهارو تا سحر به پاش نریزیم وبراش دعا نکنیم... ( مگه کار دیگه یی هم از دستمون برمیاد؟)...
بی انصافیه فقط موقعی که هوامونو داره وبلاگمونو پر متن وعکس بکنیم و زمانی که روی تخت بیمارستانه غرورمونو نشکنیم و دستامونو رو به آسمون نبریم...
شاید خیلیا بگن هواداراش زیادی دارن شلوغش میکنن اما من جوابشونو میدم:
آیا بهونه ی خنده ها وشادی های از ته دل و گریه های از سر شوق و انتظارمون اونقدری نمی ارزه که دستامونو درد بیاریم، اشکامونو نثار خوبیاش کنیم، قلبمونو وقف تپش برای نگرانی سلامتیش بکنیم.... ؟
بیا حتی اگه خیلی وقته توی کنج خلوتت با خدا قهر کردی، بخاطر همونی که میگفت خدارو فراموش نکنیم هم که شده هوای خدارو داشته باشیم تا اونم هوای چیزایی که دوسشون داریم و حاضریم جونمونو فداشون بکنیمو داشته باشه ؛ مثل محسن...
بهونه ای که سه ساله حتی اگه تمام بدی های دنیا بهت ضربه های شکننده زدن و به مرز نا امیدی و شکست مطلق رسیدی فقط کافی بود یاد شادی دلش بیوفتی و به خنده امید بخشش زل بزنی...حتی برای چند دقیقه هم که شده زمین و زمان و همه بدیهارو فراموش میکردی...
خورشید صبر کن! طلوع نکن!...آخه میگن فرشته ها فقط توی سرخابی سحر دعاهارو به آسمون هفتم میرسونن حتی اگه بدترین بنده ها باشیم... شاید اگه طلوع کنی دعاها به سقف هم نرسه و برگرده بخوره تو سرمون...
پانیذ توی عید حرف قشنگی زد و گفت که خدا جواب اینهمه دعای یه جورو میده...
بیایم برای سلامتیش ثانیه های زندگیمونو نذرش کنیم و هستیمونو وقفش که همیشه سالم و سلامت باشه و موقعی که چشمای ما تا ابد قراره بسته بشن چشمای پر فروغش باز باشه و ذرات نفس گرمش هوا رو توی سردترین و خشک ترین دقایق و ثانیه ها همه جارو بهاری و لطیف بکنه...
« وسعت مردمک چشمای ما توی شب سیاه زندگی فقط یه اندازه ی کوچولو بود که اونو نور و روشنایی وبرق رنگارنگ یه ستاره پر کرده بود...اجرامی خبیث قصد از میان برداشتن وکم نور کردن اون ستاره درخشانو داشتن...
فکرشو بکن اگهاون بالایی نگهش نمی داشت اونموقع همه دنیای ما می شد غرق سیاهی...
نگاه کن اینگاری خدا توی سکوت شب زمزمه دعاهای مارو شنیده و نگهش داشته ...ملق شدن و کشیده شدن به اندازه 300 متر و به صورت واژگون ایستادن چیز کمی نیست!
یادتونه همیشه میگفت من هرچیزی دارم از خدا وپدر ومادرمه...حالا هم همون بالایی رحمش کرد و اسیبش شکستگی نبود...»
به خداوندی خدا قسم برای حفظ و سالم بودنش؛ لیاقت ختم صدتا از همون کتابی رو که بهش قسم می خورد مغرور نیسترو داره...
جا و مکان جلوه ی من و تو همین جاست؛ بزرگراه پلیدی، خیابان تردید، کوچه ی اطمینان و امید، خونه آرامش دوست داشتن میزبانشم همون خدا...با پلاکی از خون دل به شماره ی 7شهریور ماه ...
شاید اول این آدرس یخورده جا بزنی، کم بیاری، دو دل بشی...اما مقصده که مهمه...
شاید خیلیا این نوشته رو بخونن و تونسته باشم قلبشونو بلرزونم یا قطره ای از گونه شون سرازیر شده باشه، شاید بعضیای دیگه درک نداشتن و مسخره کردن، شایدم برای بعضیای دیگه متنی بود بی معنی واصطلاح پوچ، شایدم بعضیا درک کردنو خوب بودن نوشته هارو تایید کردن...
من کاری به کار این چیزا ندارم!
پایه واساسشون که صداقت باشه به گوش آسمونیا میرسه ومهم اینه که خدای خودم شنید و درک کرد...
منم با توان ناچیزم تونستم حتی اگر که فقط برای خودم که شده ثابت کنم طرفدارشم...
من به خدای خودم گفتم از این به بعد خدای نکرده کسی بخواد برای سوقصد یا هر کاری که بهش آسیب بزنه انجام بده، قاطع و صریح بگم نفرین می کنم درجا فلج بشه!!!...
نزار باور کنم تنهای تنهام
نمی خوام با کسی غیر از تو باشم
می خوام از خوابی که لحظه ش یه ساله
برای دیدن روی تو پاشم
اگه تو باشی و دنیا نباشه
میشه با تو همه دنیارو حس کرد
همه دنیا بیاد و تو نباشی
دلم دق می کنه با این همه غم...
000000
تموم زندگیمو زیر و رو کن
که بی تو دلخوشی هامم گناهه
خودت باشو و منو دیوونگی هام
فقط با تو دل من رو به راهه
بزا باور کنم اینو که با عشق
حقیقت میشه تو افسانه باشه
میشه افسانه هارو زندگی کرد
اگه حق با من دیوونه باشه
میشه افسانه هارو زندگی کرد
اگه حق با من دیوونه باشه...
؟why suddenly you went
our life hope come back
and please giggle again…
نوشته شده در دلگیر ترین سحرگاه زندگی، ساعت 6:00 صبح روز یکشنبه 8/6/88
توسط دلی نگران وچشم انتظار
(فقط و فقط برای تلنگر حس کردن زیبایی های اطرافمون "محسن افشانی")
اون تلنگر زد و مارو بیدار کرد
باور کن....